تبليغاتX
*•.¸¸.•**گل یاس** •.¸¸.•*
معلم گفت  الف..؟                  گفتم او

معلم گفت   ب...؟                  گفتم با او

معلم گفت    پ...؟                 گفتم پیش او

معلم گفت      ج...؟              خواستم بگوییم جدایی

                                                                   گفت دیگر بس است...!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:53 توسط وحیده |

مهربانم

           وقتي که آسمان نور افشان ستاره ها مي شود

  در آسمان چشمهايت پذيراي من باش ...

  چشمانت سهم دلتنگي شبهاي من است

  يکبار ديگر خواهشم را پاسخي بگو ...

  من دلخوشيهايم را با تو قسمت مي کنم اندوه تنهايي تقدير من است ...

  تقديرم را به دست باد مي سپارم تا تو را برايم سوغات بياورد.....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:51 توسط وحیده |



بی کلام بیاموز
بی منت انجام بده
بی ادعا پی انداز
بی چیرگی راهبر باش
فضیلت راستین این است.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:51 توسط وحیده |



آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد آرمانی ارزشمند است که بهروزی ما و دیگران را در پی داشته باشد . ارد بزرگ


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:50 توسط وحیده |



 به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن¨
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط وحیده |

گفتي كه به احترام دل باران باش،

 باران شدم و به روي گل باريدم

                گفتي كه ببوس روي نيلوفر را،

                  از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

                      گفتي كه براي باغ دل پيچك باش ،

 بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

                     گفتي كه براي لحظه اي دريا شو،

 دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

               گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش ،

 مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

     گفتي كه بيا و از وفايت بگذر ، 

 از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم

گفتم كه بهانه ات برايم كافيست


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:31 توسط وحیده |


 

 

به اولين گناه فکر ميکنم...

 به اولين جنون،اولين حرکت..

.اولين فرصت،اولين هوس.

اولين صدا،به اولين نگاه فکر مي کنم!!!

اولين گناه من چه بود؟!

 انچه از روز تولد تا کنون با من و بخاطر من متولد شد، تنها برگه هاي شناسنامه ام است. ورق ميزنم و اشکم روي سينه صورتم غلتان ميشود؛ من قربانيم،قرباني ستيزه هاي شما!!!

شما که به من اموختيد چقدر اسان ميتوان لگد به عشق زد،
به قلب!!!

 و قلب را همچون سنگ به گوشه اي پرت کرد .

شما که ياد داده ايد،گناه ثواب است و ثواب گناه.

بگوييد اين قرباني بغض در گلو بسته و چشم پر از اشک گشته....

 به کدامين گناه قرص سکوت خورده؟؟؟؟

شما مي ناليد و او سکوت اختيار ميکند!!

فرياد ميکشيد،مي گريد،سکوت ميکند!

شيهه ميکشيد،مي گريد،سکوت ميکند!!!

بس است،ميخواهد سکوت را بشکند:

 او متعلق به خود اوست!!!

 
 
 
 
 
 
 

حرفها كه تكراري ميشوند ، غصه ها كه عادي مي شوند ، شعرها كه بي صدا مي شوند ..... وقتي كه حتي اتفاقها معمولي ميشوند ، بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت گل مي كنند .... وقتي همه روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند ، شنبه با جمعه فرقي نمي كند ، زمستان با بهار، امسال با پارسال ......
وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا ..... و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد ..... و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند ...... بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگيرد ..... آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه كمترين اثري بگيري يا كمترين اثري ببخشي ......  مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي ، بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي ...... اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش.......

 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:30 توسط وحیده |


 

من عشقــــت رو به همه دنیــــا نمی دم

 

حتی یــــــادت رو به کوه و دریـــا نمی دم

 

با تـــــو می مونــــم واســــــــه همیشـــه

 

اگه دنیــــا بخواد من و تـــو تنــها بمونیـم

 

 

واست می میرم ،جواب دنیـــــا رو می دم

 

با تو می مونم واسه همیشـــــــــــــه

 

 خاطرات تو رو چه خوب چه بد حك مي كنم

 

 توي تنهائي هام فقط به تو فكر مي كنــــم

 

با تو مي مونم ، واســه هميشـــــــــــــــــه

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:28 توسط وحیده |

وای بر من گر، تو آن گم کرده ام باشی

چه بس دور است، بین ما

که این سو ،که این سو

پیرمردی با سپیدی های مو

و

هزاران بار مردن، رنج بردن

با خمی در قامت، از این راه دشوار

که این سو دست ها خشکیده

دل مرده

به ظاهر خنده ای بر لب

و

گاهی

حرف های پیچ در پیچ ، و هم هیچ

و گه گاهی

و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است

و

خود ناچیز

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

که آن سو

که آن سو نازنینی غنچه شاداب

و

صدها آرزو بر دل

دلی گهواره ی  عشقی

که چندی بیش نیست شاید

و از بازیچه بودن سخت بیزار است

.....

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

چه بس دور است بین ما

و عاشق گشتن

و

عاشق نمودن

سخت دشوار است

 

نظرت رو حتما بگو ....یادت نره دوست خوبم

منتظرتم 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:24 توسط وحیده |

من عاشق هیچ کس نیستم.

 من عاشق غروبم.

عاشق نشستن و خیره شدن به غروب.

من عاشق ابرم که هرچه شبنم از اوست.

عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج.

 من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم.

 عاشق گوش کردن به دلاشان.

 عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان.

 من عاشق چرخ و فلکم.

 عاشق نان و پنیر و سبزی... آه که چه حالی دارد.

 میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد.

 عاشق دلباختن با یک نگاهم.

من عاشقم.

 عاشق بغض های خفته ام.

 عاشق بوسیدنم.

عاشق گریستن در حضور دوستم.

 عاشق سکوت مرموز دل های شکسته ام.

 عاشق نگاه خیره به دیوارم.

 عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم.

 من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ.

 من عاشق صدای مادرم هستم.

 عاشق آرامشی که به من می بخشد.

 عاشق موسیقی ام.

من عاشق نواختن هم هستم.

 و روزی من خواهم نواخت.

 غم های دلم را خواهم نواخت و شکستنش را به تار خوام کشید.

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.

عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک عاشق دل شکسته ام.

شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!....

در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم.

 به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.

از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق همین احساسم همین

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:20 توسط وحیده |